تبلیغات
دیناروند پارسی






دیناروند پارسی

به دیناروند پارسی خـــــــــــوش آمــــــــــدیـــــــــــــــــــد

جناب آقای دکتر سیامک بهاروند

انتخاب شایسته جنابعالی را به عنوان  ریاست دانشگاه آزاد اسلامی استان لرستان و خرم آباد که
نشان دهنده لیاقت و موفقیت شما در سمت های قبلی بوده را به شما و جامعه علمی استان لرستان تبریک عرض می کنیم و برای شما در تمام مراحل زندگی  موفقیت و سلامتی آرزومندیم
دکتر سیامک بهاروند



طبقه بندی: چهره های ماندگار لرستان، روستای دیناروند، 
برچسب ها:دکتر سیامک بهاروند،  
[ چهارشنبه 1396/08/17 ] [ 03:53 قبل از ظهر ] [ مهدی كریمی صابر ] نظرات



اول: حاج وحید یاری 
 
دوم: حاج  برات علی کریمی

سوم : عزیز دالوند


ضمن عرض تبریک به ایشان از طرف 20 خانوار کوچه یاس 5

 (راسای وروگردیها)  خواهشمندیم دستورات مقتضیان مبنی بر اسفالت

 این کوچه را به عمل آورید 


با تشکر فراوان موفق و موید باشید


[ دوشنبه 1396/03/1 ] [ 06:29 بعد از ظهر ] [ مهدی كریمی صابر ] نظرات

تخریب ساخت و ساز های حریم مسیر رودخانه فصلی روستای دیناروند(ولهشکه و ..)توسط قانون



ادامه مطلب

طبقه بندی: روستای دیناروند، 
[ چهارشنبه 1394/09/4 ] [ 10:18 قبل از ظهر ] [ مهدی كریمی صابر ] نظرات



[ شنبه 1394/01/1 ] [ 03:40 قبل از ظهر ] [ مهدی كریمی صابر ] نظرات

پل!

تا حالا برای چند نفر پل ساختیم!!؟؟
پل

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.

نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

 برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن،

آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

 سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینمنجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

 برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

 نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

 در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدم؟!!!؟

 

+++++++++++++++++++++++++++






طبقه بندی: داستان كوتاه، 
[ شنبه 1393/01/9 ] [ 07:15 بعد از ظهر ] [ مهدی كریمی صابر ] نظرات

تعداد کل صفحات : 36 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین